سنديكا ترازوي عدالت كارگري‌

توضيح صاحب قلم: "كارگران" ستوني است براي هشت ميليون كارگر ايراني؛ هشت ميليون جماعتي كه وقتي من و امثال من در خواب خوش هستند آنها آستين‌ها را بالا زده و هر كدام در گوشه‌اي از اين سرزمين پهناور به كاري دل سپرده‌اند؛ كاري براي ايران، براي ملت ايران، براي آباداني مملكت. اين ستون را براي هشت ميليون زحمتكش گذاشته ايم كه هر چه دل تنگشان مي‌خواهد در اين جا بنويسند، فرياد كنند. شايد گوش‌ شنوايي باشد و امروز مطلبي از دبير سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه دريافت كرده‌ايم، بدين شرح: در جامعه‌اي كه فقر، قتل و فحشا را بشود كنترل كرد، آن جامعه كارگري است.

كاري كه شايسته باشد كاري كه طبق قوانين بين‌المللي پايه و اساس داشته باشد، كاري كه منشور داشته باشد، كاري كه بتوان با آن امرار معاش كرد؛ امرار معاشي كه محفل خانواده را از هم نپاشد. انسان هميشه براي زندگي بهتر خويش كار و تلاش كرده است، آيا به جهت تلاش بهتر براي جهت دادن اصول كارگري كه مي‌خواهيم توسط آن از كيان مملكت خويش دفاع كنيم جرم است؟ كه ما را از كارمان بيكار كنند؟ آيا خواستن قوانين بين‌المللي كار  جرم است؟ كاري ارزش و اصول دارد كه بتوانيم با آن از مشكلات زندگي خود گذر كنيم و به آن حد از استاندارد جهاني برسيم كه در جهان از ما ياد كنند و همه مردم كار داشته باشند؛ كاري مناسب كه از فقر، گرفتاري، بيكاري، فحشا و هزاران گرفتاري ديگر رهايي يابند. آيا اين جرم است؟ جرم ما چيست؟ آيا كارگري كه كالاي دست كارفرمايان است نبايد آزادي بيان داشته باشد و نظرش را به جهت توسعه جامعه كارگري و امنيت شغلي و همفكري براي مملكتش بپذيرند؟ پس  اين چه كارگري است؟

همه افراد بشر حق دارند آزاد فكر كنند و رفاه مادي و رشد معنوي را بخواهند. آيا خواستن منشور كارگري جرم است؟ كارگران حق دارند در محل كار خود يا در هر جاي ديگر گرد هم آيند و در مورد كارشان به بحث و گفت‌وگو بپردازند.

كارگران حق دارند با سازمان‌هاي سنديكايي يا نمايندگان منتخب خود هر موضوعي را كه به منافع عمومي، خصوصي و يا شخصي آنان مربوط است، مطرح كنند.

ايجاد سنديكا كه ترازوي عدالت كارگري است بايد بين كارگر و كارفرما به وجود آيد.

من يك كارگر هستم. كارگري كه يكي از چرخ‌هاي اين مملكت  را به جهت حركت در زمان جنگ تحميلي و سازندگي به حركت درآوردم و حال خواهان به وجود آمدن يك تشكل كارگري هستم. همان گونه كه كتابي را در مورد تشكل‌هاي كارگري و كارفرمايي در كتابخانه وزارت كار و امور اجتماعي كشورم ديدم و خواندم و حتي روشنفكران مملكتم متوجه شدند اين ترازوي عدالت  بين كارگر و كارفرما چه ثمره‌هاي خوبي دارد كه روزنامه‌هاي كشور هم مثل همشهري روز دوشنبه 3 مرداد 1384 شماره 3756 در اين مورد با عنوان رنج بدون گنج مقاله‌اي نوشته بود.

احقاق حقوق كارگران منوط به فعال شدن كامل تشكل‌هاي كارگري است. اگر اين نوشته جرم دارد چرا بعد از چند سال كار در شركت واحد اتوبوسراني به اينجانب انگ زده‌اند كه به اغتشاش و تحريك كارگران برآمده‌ام. در كشوري كه همه مسؤولان اشاره‌ به اين دارند مملكت ما مردم‌سالاري است و به قول مقام رهبري سال 84، سال مشاركت عمومي و همبستگي ملي است؛ پس من و همكارانم به چه جرمي بيكار شده‌ايم. چرا بايد زن و بچه‌هاي ما از نعمت آزادي و اجراي اصل‌هاي 23، 26، 27، 28، 29، 30، 31 و 37 قانون اساسي كشور عزيزم ايران برخوردار نباشيم.

والسلام‌

دبير سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه

6/5/84

 

گزارش كارگري

كارگران ميانجي مي‌ميرند!

زني پشت فرمان نشسته و با اتومبيل از چهارراه فرعي موازي با خيابان پاسداران نزديك بيمارستان لبافي‌نژاد مي‌گذرد، اتومبيل ديگري كه مردي خشمگين پشت فرمان آن نشسته بود از سوي ديگر چهارراه با سرعت نزديك مي‌شود، در يك لحظه تصادف بين آنها صورت مي‌گيرد، گلگير هر دو ماشين آسيب مي‌بيند و رادياتور يكي از اتومبيل‌ها سوراخ مي‌شود. مرد كه خود را محق مي‌داند از ماشين آخرين مدلش پياده مي‌شود و به سوي اتومبيل زني كه آن هم ماشين شيك و مدرني است مي‌رود. در سمت راننده را باز مي‌كند، گلوگاه زن را مي‌گيرد و به زور او را از ماشين پايين مي‌كشد و با مشت و سيلي و لگد به جان زن مي‌افتد. دو برادر كه كارگر ساختماني هستند و تازه‌كارشان خاتمه يافته و در كنار خيابان در حال عبور هستند، صحنه را مي‌بينند. برادر كوچكتر براي كمك به زن ناخودآگاه ميانه را مي‌گيرد و سعي مي‌كند جلوي مرد را بگيرد كه با شدت هر چه تمامتر زن را كتك مي‌زند«چرا مي‌زني زن مردمو، خب تصادف كردين، چرا كتك مي‌زني ناموس مردمو!»

سعي مي‌كند دست‌هاي مرد را بگيرد و او را به عقب هل بدهد تا زن را از دسترس او دور كند. مرد عصباني قدمي به عقب مي‌گذارد. ناگهان چاقوي بزرگ فولادين را از زير صندلي راننده ماشين خودش برمي‌دارد و با قدرت تمام بر سر كارگر جوان فرو مي‌كوبد. چاقو در جمجمه كارگر جوان فرو مي‌رود. دشنه را بيرون مي‌كشد و اين‌بار سمت چپ قفسه سينه كارگر جوان آماج ضربه مي‌شود، برادر بزرگتر سعي مي‌كند از پشت مرد را كه ديوانه‌وار با دشته به جان برادرش افتاده بگيرد، هنوز بوي آجر و سيمان از لاي ناخن انگشت‌هاي دو برادر حس مي‌شود، مرد با يك تكان از دست‌هاي برادر بزرگتر رها مي‌شود، مي‌چرخد و ضربه اول را به پهلوي او فرو مي‌كوبد. ضربه بعدي به قفسه سينه و ضربه بعدي به گردنش كوبيده مي‌شود.او در خود فرو مي‌رود، ضربه بعدي به كمر كارگر مسن‌تر فرود مي‌آيد. هر دو برادر غرق خون، كنار اتومبيل‌هاي شيك و آخرين سيستم در خون خود مي‌غلتند، خورشيد كاملاً غروب كرده است، مرد عصباني پشت فرمان اتومبيل شيكش مي‌نشيند و گاز مي‌دهد و از صحنه دور مي‌شود، زن كتك خورده هم كار او را تكرار مي‌كند و از صحنه مي‌گريزد، مردم ناظر به صحنه نزديك مي‌شوند، دو برادر را از زمين بلند مي‌كنند. كارگران خون‌آلود را به بخش اورژانس بيمارستان لبافي‌نژاد مي‌برند، خطي از خون آنها درخيابان‌ها و پياده‌رو و بيمارستان كشيده شده است. دو برادر خون‌آلود را روي تخت‌هاي اورژانس دراز مي‌كنند.برادر كوچكتر بيهوش شده و خون‌ريزي شديدي دارد، صداي خرخرش اورژانس را پر كرده و از دهانش خون سرريز مي‌كند، ريه‌اش سوراخ شده، احتمالاً قسمتي از قلبش هم پاره شده، برادر بزرگتر مي‌تواند حرف بزند و ماجرا را تكه‌تكه با بوي خون و نفس‌‌نفس‌زنان تعريف مي‌كند، به زن و بچه‌ها ... يمان ... خبر ... بدهيد...اين ...ش...ش شماره تلفن...مردمي كه آنها را آورده‌اند براي دكترها و پرستارها ماجرا را شرح مي‌دهند، پرستاران و دكترها به سرعت دست به كار شده‌اند و سعي مي‌كنند جلوي خون‌ريزي‌ها را بگيرند، خون‌ريزي امان برادر كارگر بزرگتر را هم مي‌گيرد و او هم ساكت مي‌شود، بوي مرگ فضاي اورژانس را پوشانده است، سرم‌هاي قندي و نمكي را به رگ‌هاي ساعد هر دو كارگر وصل كرده‌اند، زخم‌ها را پانسمان مي‌كنند و هر دو را با برانكارد به داخل آمبولانس بنز مي‌برند چون بيمارستان لبافي‌نژاد تخصصي است و بخش جراحي عمومي ندارد، آنها را به بيمارستان شهدا مي‌فرستند. آمبولانس زوزه مي‌كشد و درخيابان‌هاي بسته و پرترافيك در اعماق دود آبي و خاكستري به سوي شميران حركت مي‌كند، چشمان كارگر جوان‌تر لحظه‌اي باز مي‌شود، انعكاس نور خورشيد را بر روي قله توچال مي‌بيند. بعد همه‌جا درچشم او تاريك مي‌شود، اما روي قله توچال هنوز نورآفتاب ديده مي‌شود. آفتابي غمگين و رنگ پريده!

غروب 12 شهريور 1384

گزارش از منصور اسالو

رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه!